گنج

غزل شمارهٔ ۷۴۱

بر گل از عنبر کمندی بسته‌ایگرد ماه از مشک بندی بسته‌ای
از لب لعل و دهان تنگ، خوششکرش بگشوده، قندی بسته‌ای
از سر زلف پریشان هر نفسدست و پای مستمندی بسته‌ای
هر دم از بهر شکار خاطریزین شوخی بر سمندی بسته‌ای
بیدلانی کز تو می‌جستند کامچند را کشتی و چندی بسته‌ای
میوهٔ وصلت به ما مشکل رسدزانکه بر شاخ بلندی بسته‌ای
نیست عیبی گر بسوزانی مراکه آتشی اندر سپندی بسته‌ای
اوحدی را کی پسندی بعد ازین؟چون دل اندر ناپسندی بسته‌ای
تا تو بستی بار تبریز، ای پسربر دلم کوه سهندی بسته‌ای