گنج

غزل شمارهٔ ۷۴۰

با دگری بر غم من عقد وصال بسته‌ایورنه به روی من چرا در همه سال بسته‌ای؟
گرهوس شکار دل نیست ترا؟ ز بهر چهزلف چو دام خویش را دانهٔ خال بسته‌ای؟
آهوی چشم خویش را ز ابروی عنبرین سلبقوس سیه کشیده‌ای، طوق هلال بسته‌ای
از دهن تو بوسه‌ای داشتم آرزو، ولیچون طلبم؟ که بر لبم جای سؤال بسته‌ای
مرغ دل مرا، دگر، تا نکند هوای کسدر قفس هوای خود کرده و بال بسته‌ای
در هوس خیال تو خفتنم آرزو کندگر چه تو خواب چشم من خود به خیال بسته‌ای
از پی آنکه اوحدی دست بدارد از رختپردهٔ ناز و سرکشی پیش جمال بسته‌ای