غزل شمارهٔ ۷۳۹
یارب! تو دوش با که به شادی نشستهای؟کامروز بیغم از در ما باز جستهای
از روی عشوه بند قبا را گشاده بازوز راه شیوه طرف کله بر شکستهای
سیم از میان ببرده و در کیسه ریختهزر در کمر کشیده و بر کوه بستهای
امروز گو: شکفته مشو هیچ گل، که توصد گلبن شکفته و صد لاله دستهای
گل نقل نیست باده بنه، کز دهان و لبیک خانه شهد و شکر و عناب و پستهای
برخیز و شمع را بنشان، یا بهل چنانتا شمع بیندت که چنین خوش نشستهای
گر دیگری ز حسرت او غصه میخوردای اوحدی، تو باری ازین غصه راستهای