گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

ز پاسبانی همسایه گرد بام و درتبدان رسید که دزدیده می‌کنم نظرت
درون خانه چو ره نیست، چاره آن دانمکه: آستانه پرستی کنم چو خاک درت
هزار بار گر از خدمتم برانی تودگر بیایم و خدمت کنم به جان و سرت
گر التفات به زر دیدمی ترا روزیز رنگ چهرهٔ خود در گرفتمی به زرت
تو بسته‌ای کمری بر میان به کینهٔ منمرا چه طرف ز مهر تو چشم بر کمرت؟
نداشت هیچ درخت این بر جوان، که تراستولی چه چاره؟ که دستی نمیرسد به برت
خبر ز درد دل من به هر کسی برسیدولی چه سود؟ کزان کس نمیکند خبرت
گذر کنی تو به هر جانبی و نگذاردغرور حسن که: باشد بر اوحدی گذرت