غزل شمارهٔ ۷۲
گرچه صد بارم برانند از برتبر نمیدارم سر از خاک درت
تا ابد منظور جانی، زانکه دلدر ازل کرد این نظر بر منظرت
زاهد از سرّ تو ز آن رو غافلستکو نمیبیند به محراب اندرت
هر صباحی تازه گردد جان مااز نسیم طرّهٔ جان پرورت
همچو جان وصل تو ما را در خورستگر چه جان ما نباشد در خورت
هر چه بود اندر سر کار تو شدخود به چیزی در نمیآید سرت
شیر گیران پلنگ انداز راکرد عاجز پنجهٔ زور آورت
بر نگیرد سَر ز خط امر توهر که شد چون اوحدی فرمان برت