گنج

غزل شمارهٔ ۷۰۲

ای مرغزار جانها لعل تو آب دادهوی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده
رویت به یک لطیفه مه را سپر شکستهچشمت به نیم غمزه دل را جواب داده
دل را لب تو از می تاراج روح کردهجان را رخ تو از خوی بوی گلاب داده
پیش رخ و جبینت باج و خراج هر دمهم مشتری کشیده، هم آفتاب داده
بیدار با تو خواهم یکشب که باده نوشموان مردم دگر را سر سوی خواب داده
چشم من از خیالت هر سوزنی که بستهتوفان گریه آن را یکسر به آب داده
فردا مگر عقوبت کم باشد اوحدی راامروز عشقت او را چندین عذاب داده