غزل شمارهٔ ۷۰۱
ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتادهدلم را قرعهٔ عشق و هوس بر نامت افتاده
ز هر سو فتنهای برخاست در ایام حسنت، منکجا ایمن توانم بود در ایامت افتاده؟
نمیافتد ترا در سر کزین جانب نهی گامیمگر بینی سر ما را به زیر گامت افتاده
برآید شاخ مرجانی بروصد جا از آن قطرهکه باشد وقت می خوردن ز لعل جامت افتاده
ترا چشمی چو بادامست و روز و شب من مسکینچو شکر در گداز عشق از آن بادامت افتاده
مرا آرام دل بردند، چشمان تو، کی بینمگذاری بر من مهجور بیآرامت افتاده؟
ترا عاشق فراوانست و بیدل در جهان، لیکنسبوی ما شد از دیوار و تشت از بامت افتاده
قبا در بند تست، اما ندارد در کمر چیزیهزاران پیرهن رشکست بر اندامت افتاده
ترا از مستی و عشق من آگاهی بود وقتیکه باشد دردی دردی چنین در کامت افتاده
به من گفتی که: هر روزت ببخشم زین دهن بوسیکنون میبینمت زان وعده خیلی وامت افتاده
به دشنام اوحدی را یاد کردی، کی روا باشد؟دعایی گفته آن مسکین و در دشنامت افتاده