غزل شمارهٔ ۷۰۰
عارف چو بحر باید: لب خشک و رخ گشادهبر جای خود چو بحری جوشان و ایستاده
از خاک در گذشته، افلاک در نوشتهیک باره روح گشته، تن را طلاق داده
چون عاشقان جانی،در حال زندگانیهفتاد بار مرده، هشتاد بار زاده
آهنگ کار کرده، تن را حصار کردهوین نفس خوار کرده، چون خاک اوفتاده
آفاق را سترده، انفس مگس شمردهرخت از ازل ببرده، رخ در ابد نهاده
هر کثرتی که دیده، در سلک خود کشیدهاز جملگان بریده، در وحدت ایستاده
چون لوح ساده کرده دل را ز جمله نقشیپس نام او نوشته بر روی لوح ساده
خود را شمرده با او چون صفر در عددهااو را بدیدهٔ در خود چون می ز جام باده
دایم بسان پسته، خندان و دل شکستهز اسب وجود جسته، چون اوحدی پیاده