غزل شمارهٔ ۶۶۹
ترا گزید دل من،مرا گزید غم توبه حال من نظری کن، که مردم از ستم تو
متاب روی و سر از من،مباش بیخبر از منکه روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو
تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ماز مرگ باک نباشد که میخوریم دم تو
ز راه دور و بیابان چه باک و دوزخ تابان؟کزین دو بیم ندارم به پشتی کرم تو
به صید ما نکند کس هوا و رغبت ازین پسکه داغ دست تو داریم و خانه در حرم تو
مگر تو چارهٔ کارم کنی و زخم که دارمکه مرهمی نشناسم موافق الم تو
کدام جنس که دستم نباخت بر سر کویت؟کدام نقد که چشمم نریخت در قدم تو؟
گر آن مجال ببینم شبی که: با تو نشینمکنم شکایت بسیار از التفات کم تو
مکن شکسته و خوارش، به دست کس مسپارشکه اوحدیست درین شهر سکهٔ درم تو