گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۸

ای نور چشم من ز رخ لاله‌رنگ توسوگند سخت من به دل همچو سنگ تو
در دهر سوکوار نباشد به حال مندر شهر غمگسار نباشد بی‌نگ تو
پیش رخت ز شرم بریزند رنگهاصورتگران چین چو ببینند رنگ تو
بر زان دل چو سنگ و بر همچو سیم خامآنکس خورد، که سیم بریزد به سنگ تو
مپسند کشتن من مسکین، که بعد ازینمانند من شکار نیفتد به چنگ تو
اکنون سپر چه سود؟ که بر دل گذار کردپیکان تیر غمزهٔ همچون خدنگ تو
میدان فراخ یافته‌ای، اوحدی،ولیدر وصل او عجب که رسد دست تنگ تو!