گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۶

در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تومرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو
غیرت دل نشاندم بر سر آتشی دگرهر نفسی که بنگرم با دگری نشست تو
هر سر مویت، ای پسر، دست گرفته خاطریدر عجبم که: چون بود از همه باز رست تو؟
مست توام، چه می‌دهی باده به دست مست خود؟بوسه بده، که نشکند باده خمار مست تو
تا به کنون اگر سرم داشت هوای دیگریدست بیار، تا از آن توبه کنم به دست تو
با همه زیرکی، نگر: صید تو گشت اوحدیور تو تویی، در اوفتد پنجه ازو به شست تو