غزل شمارهٔ ۶۵۷
من از مادری زادم که پارم پدر بود اوشدم خاک آن پایی کزین پیش سر بود او
ز عالم همی جستم نشان دل آرایشچو عالم شدم بر وی ز عالم به در بود او
از آن راهبین گشتم که هر جا رخ آوردمدلم را دلیل ره، مرا راهبر بود او
ز خاطر نرفت آن نقش و از دل نشد خالیکجا رفتی از خاطر؟ که نقش حجر بود او
قمروار حالم ار کمابیش بود چندیشد امسال شمس آن مه، که عمری قمر بود او
ز بس قطره باران که فیضش فراهم زدچو دریا شد آن آبی، که وقتی شمر بود او
من آن نقد عرضی، کش درین فرش بنهفتمنه از خاک شد تیره، نه از نم، که زر بود او
نه عقلم بسی گفتی، مکن یاد او دیگر؟که اندر طریق ما عجب بیخبر بود او!
مجوی اوحدی را تو ز من کاندر آن ساعتکه من بار میبستم، به جنبی دگر بود او