غزل شمارهٔ ۶۴۸
ای مکان تو از مکان بیرونسر امرت ز کن فکان بیرون
در وجودی و از وجود به دردر جهانی و از جهان بیرون
آسمان و زمین تو داری، تواز زمین وز آسمان بیرون
فتنهای در میان فگنده ز عشقخویشتن رفته از میان بیرون
ساعتی نیستی ز دل خالینفسی نیستی ز جان بیرون
آن و اینت به فکر چون یابند؟ای تو از فکر این و آن بیرون
بنشینی و از نشستن خودبینشانی و از نشان بیرون
آخر و اولی و بودن توز آخر و اول زمان بیرون
چون دل اوحدی زبون تو شداین سخن رفتش از زبان بیرون