گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۹

شبت می‌بینم اندر خواب و می‌گویم: وصالست اینبه بیداری تو خود هرگز نمی‌پرسی: چه حالست این؟
دهان یا نوش، قد یا سرو، تن یا سیم خامست آن؟جبین یا زهره، رخ یا ماه، ابرو یا هلالست این؟
به جرم آنکه مرغ دل هوادار تو شد روزیشکستی بال او، آنگه نمی‌گویی: وبالست این
ز هجران شب زلف تو بنشینم به روز غممعاذالله! چه روز غم؟ خطا گفتم، محالست این
مرا گویند: مجموعی ز عشق آن صنم یا نه؟ز همچون من پریشانی چه جای این سؤالست این؟
برای عشق تو گر من ببازم مال و جاه خودمکن عیبی که: پیش من به از صد جاه و مالست این
حرامست اوحدی را جز درین معنی سخن گفتنکه هر کو بشنود گوید: مگر سحر حلالست این؟