گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۷

دوست با کاروان کن فیکونآمد از شهر لامکان بیرون
عور گشت از لباس بی‌چونیباز پوشید کسوت چه و چون
گه بر آمد به صورت لیلیگه در آمد به دیدهٔ مجنون
گاه مشهور شد به آیت نورگاه مذکور شد به سورهٔ نون
چون به آب و زمین او بر رستریشه و بیخهای گوناگون
پیش کافور و زنجبیل نهادعسل و تین و روغن و زیتون
می‌سرشت این چهار جنس بهممدتی چون تمام شد معجون
دردها را درو نهاد دوازهرها را ازو نبشت افسون
اوحدی شربتی از آن بچشیدگشت دیوانه والجنون فنون