غزل شمارهٔ ۶۲۲
بار بربستیم، ازین منزل به در باید شدنآب این جا تیره شد، جای دگر باید شدن
وحشت آباد است این، زین جا سبک بیرون رویمگر به پهلو گشت باید ور به سر باید شدن
چون نمیبینیم از آن آرام جان این جا اثربا نثار اشک خونین بر اثر باید شدن
یاد نقش روی آن گل چهره چون همراه ماستسهل باشد گر به روی خاربر باید شدن
من در آن بندم که: تدبیری بسازم راه راعقل میگوید که: نه، نه، زودتر باید شدن
اندر آن دریای جان خرمهره چیدن، چند؟ چند؟خود چو غواصم به دریایی گهر باید شدن
اصفهان ز اقلیم چارم آسمان چارمستسوی او عیسیصفت بیپا و سر باید شدن
نیست اینجا از بزرگان ناظری بر حال منبعد ازینم پیش آن اهل نظر باید شدن
اوحدی، چون جان بر آمد، پر جگر خواری مکندر پی کام دل خود بیجگر باید شدن
پر بریزد مرغ اگر بر خاک ایشان بگذردگر تو مرغ زیرکی بیبال و پر باید شدن