گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۱

تا ندانی ز جسم و جان مردنپیش آن رخ کجا توان مردن؟
عاشقی چیست؟ زنده بودن فاشوآنگه از عشق او نهان مردن
از برون جهان نشاید مرددر جهان باید از جهان مردن
هیچ دانی حیات باقی چیست؟پیش آن خاک آستان مردن
اهل یاریست، یار، در غم اوسهل کاریست هر زمان مردن
بوسه‌ای زان دهن بخواهم خواستکه نشاید به رایگان مردن
اوحدی، دل به دیگری مسپارتا نباید چو دیگران مردن