غزل شمارهٔ ۶۲۳
مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدنیا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن
زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمتشب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن
چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس تراداغ غلامی بر جبین چون بیکمر دانم شدن
وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شومدست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟
من پیش شمشیر بلا صد پِی سپر گشتم ولیآن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن
وقتی که میرانی مرا، پایم نمیپوید دمیوانگه که میخوانی مرا مرغ بپر دانم شدن
گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنهآنجا گرم ره میدهی من خاک در دانم شدن