گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۴

به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهمهنوز دولت آن آستانه می‌خواهم
گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریکاز آنچه هست سر سوزنی نمی‌کاهم
دلم ز مهر رخش نیم ذره کم نکنداگر ز طیره کند همچو سایه در چاهم
اگر به آب وصالش طمع کند غیریمن آن طمع نپسندم، که خاک درگاهم
بر آه سینهٔ من دشمنان ببخشیدندبه گوش دوست، همانا، نمی‌رسد آهم
گر او به کار من خسته التفات کندچه التفات نماید به دولت و جاهم؟
به طوع حلقهٔ مهرش کشیده‌ام در گوشحسود بین که: جدا می‌کند به اکراهم
اگر تو عزم سفر داری، اوحدی، امروزمرا بهل، که گرفتار مهر آن ماهم