غزل شمارهٔ ۵۷۳
مشتاق یارم و به در یار میرومدلدارم اوست، در پی دلدار میروم
تا بینم آفتاب رخ او ز روزنیمانند سایه بر در و دیوار میروم
او در میان دایرهٔ خانه نقطهوارمن گرد خط کوچه چو پرگار میروم
صدبار چون خلیل مرا سوختند وبازهمچون کلیم در پی دیدار میروم
دوشم نشان دوست به بازار دادهاندعیبم مکن که بر سر بازار میروم
با یادش ار برهنه به خارم برآورندگویی که: بر حریر، نه بر خار میروم
با صوفیان صومعه احوال من بگویکز خانقاه بر در خمار میروم
از گردنم حمایل تسبیح برگشایامشب که من به بستن زنار میروم
گویی: دلیل چیست که خود شربتی نساخت؟از پیش این طبیب، که بیمار میروم
بیچاره شد ز چارهٔ کار من اوحدیزانش وداع کردم و ناچار میروم