غزل شمارهٔ ۵۷۲
زلف تو اگر به تاب میبینمدل ز آتش غم کباب میبینم
این جور، که بر دلم پسندیدیظلمیست که بر خراب میبینم
در دیدهٔخود خیال رخسارتچون عکس قمر در آب میبینم
این شیوهٔ چشمهای بیخوابتگویی که: مگر به خواب میبینم
روی تو کشد مرا و این معنیاز دور چو آفتاب میبینم
هجر تو و مرگ اوحدی را من«من ذلک» یک حساب میبینم
هر چیز که آن خطاست در عالمچون از تو بود، صواب میبینم