گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۵

گر ز من جان طلبد دوست، روانی بدهمپیش جانان نبود حیف که جانی بدهم
غلطم، چیست سر و جان و دل و دین و درم؟زشت باشد که چنین‌ها به چنانی بدهم
دل تنگم، که ازین پیش به هر کس رفتیبعد ازینش به چنان تنگ‌دهانی بدهم
جان، که نقدست، بدو بخشم، اگر صبر کنداز برای دل گم گشته ضمانی بدهم
ای که از دست بدادی به سر موی مراکافرم، گر سر مویت به جهانی بدهم
اگر آن غمزه و ابرو بفروشی روزیهر چه دارم به چنان تیر و کمانی بدهم
اوحدی در هوس آن دهن تنگ بسوختوز دهانش نتوانم که نشانی بدهم