گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۱

ای چاه زنخدانت زندان دل ریشماز نوش دهان تو چندین چه زنی نیشم؟
گر زانکه سری دارم در پای تو، ای دلبرکس را چه سخن با من؟ من مرد سر خویشم
پیش تو کشم هر دم دست و کف محتاجیای محتشم کوچه، دریاب، که درویشم
گاهم سگ درخوانی، گه ننگ مسلمانیاز هر چه تو میدانی، از ناخلفی، بیشم
یک دم نرود بی‌تو، کین دیدهٔ سرگرداناز خون دل خسته خوانی ننهد پیشم
با من نکند خویشی بیگانهٔ خوی توکین بخت که من دارم بیگانه کند خویشم
ای اوحدی، این دل را درمان چه کنی چندین؟من ناوک او دارم مرهم نبرد ریشم