گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۰

عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشماز ناله و زاری نتوان کرد خموشم
من عاشق آن گوشهٔ چشمم، به رفیقانپیغام بده تا: ننشینند به گوشم
ساقی، بده آن جام و ز من جامه برافگنتا خرقه دگر بر سر زنار نپوشم
بادم مده، ای یار، چنان ورنه بیفتمآتش منه، ای دوست چنین ور نه بجوشم
چون بوی تو مستم نکند در همه عالمهر می که به دست آرم و هر باده که نوشم
بر پای غلامان تو گر روی نمالداین سر، نگذارم که بود بر سر دوشم
با دست حدیث دگران پیش دل منتا باد حدیث تو رسانید به گوشم
بر فرق من ار تیغ نهد دست تو صد باریک موی ز فرقت به جهانی نفروشم
ای اوحدی، از بی‌ادبیها که ببینیفردا خبرم گوی، که امشب نه به هوشم