غزل شمارهٔ ۵۴۲
به تازه باد جدایی گلی ببرد ز باغمکه همچو بلبل مسکین از آن به درد و به داغم
اگر حدیث مشوش کنم بدیع نباشدکه از فراق عزیزان مشوشست دماغم
مرا مبر به تفرج، مکن حدیث تماشاکه بر جمال رخ او، نه مرد گلشن و راغم
چراغ خویش به آتش گرفتمی همه وقتیچه آتشست جدایی؟ کزان بمرد چراغم
از آنزمان که ببستند باغ وصل ترا درنه میل بود به صحرا، نه دل کشید به باغم
همیشه با دل فارغ نشستمی من و اکنونخیال روی تو فرصت نمیدهد به فراغم
چو اوحدی گرو از بلبلان اگر چه ببردمز هجرت، ای گل رنگین، زبان گرفته چو زاغم