گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۹

برخیزم و دلها را در ولوله اندازمبر ظلمتیان نوری زین مشعله اندازم
ارکان سلامت را بر باد دهم خرمنارباب ملامت را خر در کله اندازم
گر دام نهد غولی، در رهگذر گولیآوازهٔ « دزد آمد» در قافله اندازم
آن بادهٔ صافی را در شیشهٔ جان ریزموین جیفهٔ‌خاکی را در مزبله اندازم
یا زلف مسلسل را در بند کند لیلییا من دل مجنون را در سلسله اندازم
از خال سیاه او بر دام زنم رسمیوین دانه پرستان را سر درغله اندازم
گر چرخ، نه چون جوزا، بندد کمر مهرمثور و حمل او را در سنبله اندازم
بر دوست به نزدیکی زنهار نهم چندانکز باغ و ز دشت او را در هروله اندازم
پروردهٔ عشقم من ، بسیار همی بایدتا دوستی مادر بر قابله اندازم
کو مستمعی طالب؟ تا وقت سخن گفتناندر سَرِ او سِرّی زین مسئله اندازم
از بیضهٔ این مرغان یک بچه نشد حاصلتا زقهٔ این زهرش در حوصله اندازم
چون اوحدی از مستی سر بر نکنی ار مندر جام تو زین افیون یک خردله اندازم
سر بر خط من بینی دیوان قوی دل راچون دخنهٔ این افیون بر مندله اندازم