گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۰

بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزمکه بوی دوست می‌آرد نسیم باد نوروزم
به عشقم سرزنش کردی ،ببین آن روی را امشبکه عذرم خود ترا گوید که: من روشن‌تر از روزم
مگو احوال درد من به پیش هر هوسبازیکه جز عاشق نمی‌داند حکایت‌های مرموزم
رها کن، تا بمیرد شمع پیش او ز رشک امشبکه چون باید ز عکس او دگر بارش بر افروزم
رقیب از رشک من هر دم گریبان گو: بدر بر خودکه من چشم از جمال او نمی‌دانم که: بردوزم
من مفلس نمی‌خواهم جلوس تخت فیروزهکه از رخسار او، حالی، جلیس بخت پیروزم
نگارینا، چه بد کردم؟ که نیک از من شدی غافلنه نیکست این که آزردی به گفتار بد آموزم
من از حیرت نمی‌دانم حدیث خویشتن گفتنز قول اوحدی بشنو سخن‌های جگر سوزم