گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۸

نگشتی روز من تیره، ندانستی کسی رازماگر دردت رها کردی که من درمان خود سازم
مکن جور، ای بت سرکش، مزن در جان من آتشکه گر سنگم به تنگ آیم و گر پولاد بگدازم
تنم خستی و دل بستی و اندر بند جان هستیکنون با غیر بنشستی و من سر نیز در بازم
نخستم دانه می‌دادی که در دام آوری ناگهبه سنگم می‌زنی اکنون، که ممکن نیست پروازم
به خاک من تو را روزی پس از مرگ ار گذار افتدبه عذر خاک پای تو، کفن بر گردن اندازم
به صد چُستی دلم جُستی که بازش خسته گردانیگرم زین گونه دل جویی، نبینی بعد ازین بازم
به عیب حال من چندین، تو ای زاهد، چه می‌کوشی؟تو را زهدست، می‌ورزی، مرا عشقست، می‌بازم
تنم را گر بپردازی ز جان در عشق او چندیبپردازم تن از جان و دل از مهرش نپردازم
مرا پرسی که در گیتی چه بازی؟ نیک دانی توشکار دلبران گیرم، چو پرسیدی من این بازم
به راه اوحدی انداز، اگر خار جفا داریمرا گل چهره‌ای باید، که مرغ بلبل آوازم