گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۵

گر چه در پای هوی و هوست می‌میرمدسترس نیست که روزی سر زلفت گیرم
گر تو پای دل دیوانهٔ ما خواهی بستهم به زلف تو، که دیوانهٔ آن زنجیرم
کشتن ما چو به تیغ هوسی خواهد بودهم به شمشیر تو روزی به شهادت میرم
صد گریبان بدریدیم ز شوق تو و نیستقوت آن که گریبان مرادی گیرم
صوفیان را خبر از عشق جوانی چون نیستدر گمانند که: من نیز مریدی پیرم
گر سری در سر او رفت چه چیزست هنوز؟بسر دوست، که مستوجب صد تشویرم
اوحدی پند لطیفست و نصیحت، لیکنبا حریفان ، عجب، ار پند کسی بپذیرم!