غزل شمارهٔ ۵۲۶
مست آمدم امشب، که سر راه بگیرمیک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم
دانم که: دهد عقل نکوخواه مرا پندلیکن عجب ارپند نکوخواه بگیرم
تا هیچ کسم راز دل ریش ندانداین اشک روان بر رخ چون کاه بگیرم
هر چند بکوشید که بیگاه بیایدمن نیز بکوشم که ز ناگاه بگیرم
گر زانکه به بالای بلندش نرسد دستدر دست کنم زلفش و کوتاه بگیرم
از چاه زنَخ گر ندهد آب، چو دزدانبر قافلهٔ عشق سر چاه بگیرم
دست ار به رکابش نتوانیم رسانیدباشد که عنان دل گمراه بگیرم
زان ساعد و زلف ار کمری سازم و طوقیتاج از ملک و باج سر از شاه بگیرم
با اوحدی ار حیلت روباه کند خصممن نیستم آن شیر که روباه بگیرم