گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۴

صد بار ز مهرت ار بمیرمیک ذره دل از تو بر نگیرم
از شهرم اگر برون کنی سهلبیرون مگذار از ضمیرم
از من نسزد شکایت توگر خار نهی و گر حریرم
ای کاج! مرا نسوختی هجردانند که بندهٔ اسیرم
یاد از تن همچو شیرش، ای دلکم کن، که نه یوز این پنیرم
من نشکنم این خمار هرگزکز عشق سرشته شد خمیرم
چون درد تو نیست هیچ دردیزان هیچ دوا نمی‌پذیرم
بر گور من ار گذر کنی توبرخیزم و دامنت بگیرم
دوشم به فلک رسید نالهو امروز به چرخ شد نفیرم
گر پیر شود سرم چه سودست؟چون دل نشود مرید پیرم
حال دل من بکس مگوییدکین نامه غلط کند دبیرم
از مهر تو بست چرخ نقشمبا عشق تو داد دایه شیرم
بگذار به محنت اوحدی راگو من ز محبتت بمیرم