گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۳

چشم جان بر اثرت می‌دارمگوش دل بر خبرت می‌دارم
میکنم جای تو در جان، گر چهگفتی: از دل بدرت می‌دارم
همچو خاکم بدر افگندی و منروی بر خاک درت می‌دارم
دوش گفتی که: نداری سر منبه سر تو که سرت می‌دارم
به جفا خونم ازین بیش مریزکه به خون جگرت می‌دارم
دل ترا دوست‌تر از جان داردمن از آن دوست‌ترت می‌دارم
سپری شد دلم، از بس که دروناوک دل سپرت می‌دارم
در تو بستم چو کمر دل، گفتیکز میان زودترت می‌دارم
اوحدی وار در آیینهٔ دلهمچو نقش حجرت می‌دارم