غزل شمارهٔ ۵۲۲
صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارمبه زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم
دگران نهند خاک در او چو تاج بر سرنه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم
من دل رمیده حیران شده زان جمال و آنگهتو در آن گمان که: من خود دل آرمیده دارم
مکن، ای پسر، ز خوبان طلب وفا به جانتکه من این حدیث روز ز پدر شنیده دارم
به فسانه دوش گفتی که: فراق تلخ باشدصفتش بمن چه گویی؟ که بسی چشیده دارم
خبرم ز مرگ دادند که: چون بود؟ گر آن همبه فراق دوست ماند، چه خبر؟ که دیده دارم
نه عجب که نالهٔ من برسد به گوش آن مهکه چو اوحدی فغانی به فلک رسیده دارم