غزل شمارهٔ ۴۸۱
دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستمکه فراوان طلبت کردم و نتوانستم
خلق گویند: سخنهای پریشان بگذارچه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم
گر چه از خاک سر کوی تو دورم کردندهمچنان آتش سودای تو در جانستم
گفته بودم که: بترک تو بگویم پس ازینباز میگویم و از گفته پشیمانستم
گر به درد من سرگشته ترا خرسندیستبکشم درد تو ناچار، چو درمانستم
آنچه از هجر تو بر خاطر من میگذردگر به کفار پسندم نه مسلمانستم
اوحدی،عیب من خسته مکن در غم اوچون کنم؟ کین دل مسکین نه به فرمانستم