گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۰

من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستمکه رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم
صدم دشمن به شمشیر ملامت خون همی ریزدکدامین را توانم زد؟ که نه تیرست و نه شستم
سر خود را فدا کردم گل یک وصل ناچیدهنمیدانم چه خارست این که من در پای خود جستم؟
غم و اندوه در عشقش فراوانم به دست آیدهمین صبرست و تن داری، که کمتر می‌دهد دستم
خبر دارم: نیاید گفت از آیین وفاداریاگر با یاد روی او خبر دارم که من هستم
به عهد دست سیمینش تو خاموشی مجوی از منکزین دستم که می‌بینی به صد فریاد از آن دستم
بسان اوحدی روزی در آویزم به زلف اوگرش بوسیدم آسودم، ورم کشتند خود رستم