غزل شمارهٔ ۴۸۲
چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتمحکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم
اگر چه نام مرا دور کردهای تو ز دفتربه نام روی تو صد دفتر نیاز نبشتم
ز شاخ وصل تو دستم نداد میوهٔشیرینمگر که دانهٔ این میوه تلخ بود، که کشتم
اگر چه موی شکافی همی کنم ز معانیبه اعتماد تو یکسر پلاس بود،که رشتم
به خاک پای تو کز دامن تو دست ندارمو گر ز قالب پوسیده کوزه سازی و خشتم
اگر تو روی نخواهی نمود روز قیامتبه دوزخم بر ازین ره، که من نه مرد بهشتم
سرشک دیده چنان ریخت اوحدی ز فراقتکز آب دیدهٔ او خاک ره به خون بسرشتم