گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۰

نه به اندازهٔ خود یار گزیدی، ای دلتا رسیدی به بلایی که شنیدی، ای دل
سپر ناوک آن غمزه چرا گشتی باز؟که به زخمی چو کبوتر برمیدی، ای دل
صفت بار بلایی، که کنون بر دل ماستبارها گفتم و از من نشنیدی، ای دل
بی‌دلی رفتی و خود را بشکستی، ای تنترک سر گفتی و پشتم بخمیدی، ای دل
پیرهن چند کنم پاره ز سودای تو من؟بس کن این پرده که بر من بدریدی، ای دل
هر دم از غصه جهانی بفروشی بر ماسر خود گیر، که ما را نخریدی، ای دل
گرد این درد مپوی و سخن درد مگویکه ازین باغ به جز درد نچیدی، ای دل
گر ز قدش نتوان جست کنار، از لب اوگوشه‌ای گیر، که بسیار دویدی، ای دل
اوحدی در کشد از دست تو دامن روزیکین فضیحت به سر او تو کشیدی، ای دل