گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۹

سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دلدر کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل
دنیی و دین و دانش در کار عشق کردیزین کار غصه بینی، کار دگر کن، ای دل
زود این درست قلبت رسوا کند به عالمچست این درست بشکن وین قلب زر کن، ای دل
مستی ز سر فرونه و ز پای کبر بنشینپس دست وصل با او خوش در کمر کن، ای دل
در باز جان شیرین، تر کن ز خون دو دیدهیعنی که: عشق بازی شیرین و تر کن، ای دل
این جا به دیدهٔ جان بینی جمال او راگر مرد این حدیثی، آندیده بر کن، ای دل
از خلق بی‌نظیری، گفتی: بیار، گیرمگر بی‌نظیر خواهی، به زین نظر کن، ای دل
بار طلب چو بستی، بنشین که خسته گشتمگر پای خسته گردد رفتن بسر کن، ای دل
در خلوت وصالش روزی که بار یابیبیچاره اوحدی را آنجا خبر کن، ای دل