غزل شمارهٔ ۴۵۸
نازنین، عیب نباشد، که کند ناز ای دلاو همی سوزدت از عشق و تو میساز ای دل
اگرت میل به خورشید رخش خواهد بودبر حدیث دگران سایه بینداز ای دل
او به آواز تو چون گوش نخواهد کردنهیچ سودت نکند ناله به آواز ای دل
چونکه پیوسته دل سوخته میخواهد دوستگر نه قلبی تو، در آتش رو و بگداز ای دل
با درون تو غمش چون سرخویشی داردخانه از مردم بیگانه بپرداز ای دل
چشم آن ترک عجب تیر و کمانی دارد!پیش آن تیر سپر زود بینداز ای دل
باز بر دست همی گیرد و دل میشکردگوش میدار که: صیدت نکند باز ای دل
اوحدی، بشنو اگر عافیتی میخواهیبه چنین روی نکو دیده مکن باز ای دل