غزل شمارهٔ ۴۶۱
زهی! ز دست رقیبان گذر به کوی تو مشکلز بس جمال که داری، نظر به روی تو مشکل
مرا ز بار فراقت حکایتیست مطولچو چین زلف تو در هم، چو بند موی تو مشکل
به خوابگاه قیامت گذشتگان غمت راز خواب خوش شدن آگاه جز به بوی تو مشکل
بر آستان تو از دست منکران محبتگذار عاشق مسکین به جستجوی تو مشکل
به رغم خوی تو گردن هزار نقش برآردکه آن هزار نباشد یکی چو خوی تو مشکل
ز غصها که تو دانی کدام ازین بتر آخر؟که میل سوی تو داریم و ره به سوی تو مشکل
بر اوحدی شده آسان بر تو مردن و بازشز دور زنده نشستن به آرزوی تو مشکل