گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۸

ز حسن تو پیدا شد آیین عشقخرد را لبت کرد تلقین عشق
برین رقعه ننهاد شاهی قدمکه ماتش نکردی به فرزین عشق
ازین بیشه شیری نیامد برونکه او را نکشتی به زوبین عشق
ز بهر شکاردل خستگانبر اسب بلا بسته‌ای زین عشق
کسی با خیالت نخسبد دمیکه بر وی نخوانند یاسین عشق
برین آستان دعوت هیچ کسنگردد روا جز به آیین عشق
من آن باد را خاک خواهم شدنکه بوی تو می‌آرد از چین عشق
تو ای عالم شهر، اگر عاقلیسکونت مجوی از مجانین عشق
گر این خلق هر کس به دینی روندمباد اوحدی را به جز دین عشق