گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۷

دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشقکه گردن نپیچد ز زنجیر عشق
حلالست مالم به فتوای شوقمباحست خونم به تقریر عشق
هزیمت همان روز شد شاه عقلکه در شهر تن خیمه زد میر عشق
اگر عاشقی ترک ایمان بگویکه جز کافری نیست توفیر عشق
درین باغ اگر لاله چینی و گلنخواهی شدن مرغ انجیر عشق
اگر نیستی چون کمان بر کژیدل خود سپر کن بر تیر عشق
به معقول مگرو، که ما را حدیثز قرآن شوق است و تفسیر عشق
خرد را رها کن، که خواب خردپراکنده باشد به تعبیر عشق
من و اوحدی در ازل خورده‌ایمز بستان «قالوابلی» شیر عشق