گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۶

گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشقخود هیچ یاد و هوش نیاورد مست عشق
صد گونه مرهم ار بنهی سودمند نیستآنرا که زخم بر جگر آمد ز شست عشق
گفتیم: دل ز عشق بپرداختیم و خودهر روز بیش می‌شود این جا نشست عشق
هر چند سر کشیدم ازین عشق سالهاهم زیر پای کرده مرا زور دست عشق
ایزد مگر به لطف خلاصی دهد، که راهبیرون نمی‌بریم ز دیوار بست عشق
ای نیک‌خواه عافیت اندیش خیر گوی،زین پس مکن نصیحت محنت پرست عشق
پرسیده‌ای که: باده خورد اوحدی؟ بلیخوردست باده، لیک ز جام الست عشق