غزل شمارهٔ ۴۴۵
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویشناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش
صدبار گفتهام دل خود را بدین هوس:کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش
وقتی علاج مردم بیمار کردمیاکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش
باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنیتا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟
پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگربر دست قاصدی بفرستم دعای خویش
گو: بوسهای بده، لبت ار میکشد مراباری گرفته باشم ازو خون بهای خویش
ای اوحدی، چو همت او بر هلاک تستشرط آن بود که سعی کنی در فنای خویش