غزل شمارهٔ ۴۳۰
چو نام او همی گویی به نام خود قلم در کشورش دانستهای، زنهار! خامش باش و دم درکش
ازآن بیچون و چند ار تو نشانی یافتی این جاز کوی چند و چون بگذر، زبان از بیش و کم در کش
فراغی گر همی خواهی، چراغی از وفا بر کنبه باغ آن پری نه روی و داغ آن صنم در کش
چو با زنار عشق او صبوحی کرد روح تودلت را خاجها بر رخ ز نیل درد و غم در کش
ز دست عشق شهر آشوب اگر دادی همیخواهیسر آشفتهٔ خود را به پای آن علم درکش
چو در وصل میجویی در صحبت ببند اولپس آنگه کشتی حاجت به دریای کرم درکش
ترا وقتی که او خواند، به راهی رو که او داندچو رفتی دامن اخفا به آثار قدم درکش
از آن و این چه میلافی؟ طلب کن شربت شافیز کفر و دین میصافی، بیامیز و بهم در کش
به بوی جام یکرنگی، چو شد دور از تو دلتنگیازل را با ابد ضم کن، حدث را با قدم درکش
ز تلخ یار شیرین لب نشاید رخ ترش کردنگرت جام شفا بخشند و کرکاس الم، در کش
اگر گوش تو میخواهد نوای خسروانیهابه بزم اوحدی آی و شراب از جام جم در کش