غزل شمارهٔ ۴۲۹
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورشکه ما صد بار گم گشتیم همچون سایه در نورش
وجود بیدلان پست از سواد چین زلف اوروان عاشقان مست از فریب چشم مخمورش
به ایامی نمیشاید ز بامی روی او دیدنخنک چشمی که میبیند دمادم روی منظورش!
بهشتی را که میگویند باور میکنم، لیکندلم باور نمیدارد کزو بهتر بود حورش
سرایی کین چنین یاری درو یابند، صد جنتغلام سقف مرفوعست و خاک بیت معمورش
به جور حاسدان نتوان حذر کردن ز عشق اوکسی کو انگبین جوید، چه باک از بیم زنبورش؟
ز عشق آن پری بر من چو رحمت میبری زین پسگرت حلوا به دست افتد بیاور پیش محرورش
کلام اوحدی سریست روحانی، که در عالمبخواهد ماند جاویدان سواد رق منشورش
ز راز عاشقی دورند و رمز عاشقی غافلگروهی کندرین معنی نمیدارند معذورش