غزل شمارهٔ ۴۲۶
سخت زیبا دلبرست او، چشم بد دور از رخشماه را ماند که میتابد همی نور از رخش
این پریوش را اگر فردا به فردوس آورندرخ چو بنماید، خجل گردد بسی حور از رخش
گر به بستان آید آن گلچهر با این غنج و نازگل بماند در حجاب و غنچه مستور از رخش
آیت نصرة بسی خوانم، که از راه وصالباز گردد لشکر امید منصور از رخش
همچو من در هجر جانان دور باد از کام دلآنکه میدارد مرا بیموجبی دور از رخش
آنچه مقدور من بیچاره بود، از جان و دلرفت بر باد و نشد یک بوسه مقدور از رخش
دست گیرد اوحدی را بیشک، ار دستان اوداستانی باز گوید پیش دستور از رخش