گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۵

نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستشور زانکه می‌سپردم در حال می‌شکستش
نقاش دوربین را از دست بر نیایدنقش دگر نهادن پیش نگار دستش
کی در کنارم آید؟ چو زان میان لاغردر چشم من نیاید غیر از کمر، که بستش
هر کس که دید روزی از دور صورت اونزدیک دوربینان دورست باز رستش
در سالها نیاید روزی به پرسش ماور ساعتی بیاید یک دم بود نشستش
جز روی او نباشد قندیل شب نشینانجز کوی او نباشد محراب بت پرستش
نی، پای بر نیاورد از دامش اوحدی، کوسر نیز بر نیاورد از نیستی که هستش