غزل شمارهٔ ۴۲۷
جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادشمقبل آنست که آیی به مبار کبادش
دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنانتو چنان خفته که واقف نهای از فریادش
از من خسته لب لعل تو دل خواسته بودکام دل تا ندهد دل نتوانم دادش
آدمی باید و حوای دگر دوران راکه دگر مثل تو فرزند بباید زادش
تن من شد ز تمنای سر کوت چو خاکوقت آنست که همراه کنم با بادش
دوستی را که مه وصال به اندیشهٔ تستکی توان گفت که: یک روز میآور یادش؟
در دل آن خانه که کردم به وفای تو بناموج توفان قیامت نکند بنیادش
اوحدی، با غم شیریندهنان زور مکنکین نه کوهیست که سوراخ کند فرهادش
آهنین پنجه اگر کوه ز جا برگیردنکند فایده بر سنگدلان پولادش