غزل شمارهٔ ۴۱
ای پرتوِ روحُالقُدُس تابان ز رخسارِ شمانورِ مسیحا در خمِ زلفِ چو زُنّارِ شما
هم لفظتان انجیلخوان، هم لهجتان داوودسانسِرِّ حَواریون نهان در بَحرِ گفتارِ شما
شَمّاس از آن رخ جفتِ غم، مَطران پریشان دم به دمقِسّیسِ دانا نیز هم بیچاره در کارِ شما
اعجازِ عیسی در دو لب پنهان صلیب اندر سَلَبقندیلِ رُهبان نیم شب تابان ز رخسارِ شما
از لَعلِتان کوثر نمی، وز لفظتان گردون خمیمیلادِ شادیها همی از روزِ دیدارِ شما
زان زلفهای جانگُسِل تسبیحِ یوحَنّا خِجِلصد جاثِلیقِ زندهدل چون من خریدارِ شما
گردی ز عشق انگیخته، بر گَبر و ترسا بیختهخونِ مسلمان ریخته در پایِ دیوارِ شما
ای عیدتان بر خام خُم گوسالهٔ زَرّینه سُمفِسحِ نَصاری گشته گم در عیدِ بسیارِ شما
دِیرَش زمین بوسد به حد، رُهبان از او جوید مددچون اوحدی یَومالْاَحَد آید به زنهارِ شما